آخرین روز...گرم رفتن دیدمش ..لحظه های واپسین دیدار بود ..او به رفتن بود و من در اضطراب ..دیده ام گریان دلم بیمار بود ..گفتمش از گریه لبریزم ..مرو گفت: جانا ناگریزم ناگریز..گفتم او را لحظه ای دیگر بمان .گفت می خواهم ولی دیر است دیر..درنگاهش خیره ماندم بی امید..سرنهادم غم زده بر دوش او بوسه های گریه آلودم نشست ..بر رخ ولاله های گوش او ..ناگهان آهی کشید وگفت:وای زندگی زیباست گاهی- گاه زشت..گریه را بس کن..مرا آتش مزن ناگریزم .. از قبول سر نوشت شعله زد در من چو دیدم موج اشک.. برق زد در مستی چشمان او ..اشک بی طاقت درآن هنگام ریخت قطره قطره از سر مژگان او..از سخن ماندیم و با رمز نگاه گفت :می دانم جدایی زود بود ..با نگاه آخرینش بین ما..های های گریه بدرود بود
چگونه فراموشت کنم تو را ؟؟
که خیالت و زمزمه هایت همیشه با من است .
که سایه ات و خیالت همیشه در خیالم بوده است .
چگونه فراموش کنم تو را ؟که با تپش های قلبت زیسته ام
که برای همیشه بودنت به پروردگارم دعا کرده ام.چگونه
فراموش کنم تورا ؟که با تو همیشه وهمه جا نفس کشیده ام
چگونه فراموش کنم تورا ؟که با چشمان تو دمیده ام مهربانی را .
که پاسخ من به آغاز و پایان زندگی تو هستی .
(( فقط تو هستی))
روزی که شهر من را ترک کردی من تنها ز هجرت اشک ریختم./
تو تنها مرحمی بودی برای قلب رنجورم ...ولی افسوس سبکبال
و خیال انگیز رو به سوی آشیانت کردی/تو کم کم دور گشتی زخانه
ومن هم زخم دل را با نگاهت التیام دادم کز فروغت جمله ای آمد پدید
( ( فراموشت نخواهم کرد ) ) به یاد عشق پاکت گریه خواهم کرد /
تو روزی شهرمن را ترک کردی و رفتی و من در میان پرنیان خاطرات
خود به یاد عشق پاک تو به نرمی گریه ها کردم /.ودر عمق افق فریاد
سر دادم . ......... که ای عاشقترین عاشق: سکوت سنگفرش جاده
را تو یک زمان بشکن و در امواج رویاهای رنگارنگ مرا یکدم به یاد آور
به یاد آور که در تکرار معصوم نفسهایت نیازی خسته می جوشید
و در اعماق چشمان بلورینت کسی را جستو جو کن که تمام
هستی اش را آرزو می کرد.
به یاد عشق پاک تو به نرمی گریه خواهم کرد
عشق من ** لحظه ای از یاد نروی و دمی بیرون نرود
از غم تو من تو راتا اوج قله های مهر بالا بردم و بر اوج
کشاندم من تو را در اوج کشور عشق خویش پادشاه
کردم وبر تخت نشاندم وتورا در قصر طلایی رویا هایم
تاج گذاری کرده ام تا پادشاه مطلق قلبم باشی عشق
من با توام بی من مباش هرگزپادشه قلبم ********
قلبم را از هم مپاش هرگز
با دلی شاد به امید وصالی که ندیدم *
آمدم تا به سرای تو و در خانه نبودی
حلقه بر در زدم و از تو جوابی نشنیدم *
بلکه بودی و در خانه به رویم نگشودی
اشک آمد زد حلقه به چشم منوآهم به لب آمد*
ناگهان غیبت تو بست به دل راه امیدم
نا امیدانه زدم تکیه به دیوار حسرت *
رنج حسرت نکشیدی که بدانی چه کشیدم
با دلی تنگ به جبران گناهی که نکردم*
گریه ها کردم و بر آتش دل اشک فشاندم
یادگارتوهمان حلقه زیبای طلا را نگهی کردم*
وز آن روی آن چند نگینی گهر اشک فشاندم
تا به سوگ دل تنها شده مستانه بگریم*
نیمه جان پیکر خود جانب میخانه کشیدم
من به تو زنده ام*بی تو دلم خانه مرگ است
تو ساحل چشمای تو قدم زدن زیارته
دور موندن از کنار تو آغاز یک مصیبته
بیا ببین که عاشقت به دست غم اسیر شده
دشت نیاز زندگیش پر از گلای محنته
بیا گلای محنتو از دشت زندگیم بچین
باغبونه باغ دلم بشو که دردش بی نهایته
رازی نشو به مردنم زودتر بیا به دیدنم
لحظه لحظه با تو بودن برای من غنیمته
اگه تو دفتر دلت حک بکنی اسم منو
به اوج ابرا میرسم چون داشتنت سعادته
خون تو رگهام تازه میشه وقتی نگاهم میکنی
دلم قربونی چشات که توش پر از نجابته
هرگز برق نگاهتو از چشم بی تابم نگیر
چون قصه نگاه تو قد هزار روایته
کاش می دانستم درآن سوی نگاهت چه رازی نهفته است
کاش می دانستم بی پروا-راز نهفته در سکوت را برایت آشکار کنم
و آواز تنهایی ام را به گوش تمام رهگذران تقدیر برسانم
.ای کاش می دانستی که در نبود تو چگونه آغوش سرد اندوه پناه بردم
.فقط یک بار به گلستان خیالم قدم بگذار رخصتی ده تا بر تنهایی خود خط
بطلان بکشم و بگذار باتو فراموش کنم تهاجم اندوه را
چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
چه شد که شیوه بیگانگی رها کردی
به قهر رفتن و جورو جفا شعار تو بود
چه شد که بر سر مهر آمدی وفا کردی
منم که جور جفا دیدم و وفا کردم
تویی که مهر و وفا دیدی و جفا کردی
بیا که با همه نا مهربانیت ای ماه من
خوش آمدی وگل آوردی و صفا کردی
نکند باز که در راه دراز سفری
هیچ پرسیدی از این حال اشفته من
که چرا نیمه شب از کوچه ما میگذری
بی وفا سوختم از درد و از این می ترسم
که بیایی و زمن هیچ نبینی اثری
ای دوست دیرینه تو هم می دانی
از عشق به جز درد ندیدم ثمری
اما تو هرگز نخواهی خواند
آتش عشق در چشمانم غوطه می زند
ولی تو هرگزدرک نخواهی کرد
نه تو هرگز مرا درک نخواهی کرد
و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت
وباز تو مرا درک نخواهی کرد
پس بی فایده است
تنها در میان تن ها چه عاشقانه مانده ام در بیهودگی انتظار پیوستن به تو چه بی صبرانه مانده ام چه خوانا دوری ات را بر سر در خانه نوشته اند و من در نخواندن آن چه پافشارانه مانده ام چه بسیار است دورویی ها ،فراموش کردن ها و گسستن ها و من در این همهمه چه صادقانه مانده ام رفیقان همه با نارفیقی خود رفتند من هنوز با آنان چه دوستانه مانده ام خاستگاه من کجاست که من آنجا قنودن خواهم من در پیمودن راه چه عاجزانه مانده ام تنها در میان تنها چه عاشقانه مانده ام
چرا در چشمان من خانه کرده ئی؟
چرا چرا زتو میپرسم ای اشک
آیا عاشق هستی ؟
میگوئی نه
آیا به دل رنجی داری ؟
میگوئی نه صبر پناهم است
آیا عیبی داری ؟
میگوئی نه بی عیب خدا هست
پس چرا همیشه مانند قطرهء باران از چشمانم سرازیر میشوی
آه کشیده گفت
ترس از همه چیز دنیا دارم و بس
گفتی از یاد تو میرم نه عزیزم مگه میشه
به جا چشمام قلبم اما پیش توست تا همیشه
فاصله بین من و تو تا کجا دنباله داره
قسمت این بود که جدا بمونیم از هم تا همیشه
روز موعود مطمئن باش که زیادم دور نیست
من کنار تو ،تو مال منی تا همیشه
نمیدونم که کجا و با که هستی نمیخوامم که بدونم
با تو من خونه ای ساختم توی قلبم تا همیشه
مگه تو نخواستی قول من و تو بمونه پا برجا
من که موندم ولی از تو خبری پیدا نمیشه
یه روزی یه وقت یه جای چشم من میوفته تو چشمای تو
اما این همون خیال که با من هست تا همیشه
نمیخوام که ناامیدی بشینه تو قلب خسته ام
چی دیدی خدا را شاید بشی مال من همیشه
روز موعود مطمئن باش که زیادم دور نیست...
بدان که بی قلب نخواهم رفت. با عشق تو با کس دیگر زندگی نخواهم کرد.
دوست دارم آن هیچ کسی باشم که نامه هایت را برایش می نویسی و
ای کاش آن هیچ کس اجازه خواندن نامه هایت را داشته باشد .
تو به من آموختی که عشق با عشقبازی متفاوت است. عشق دست خود آدم
نیست. بی خبر و بی اراده می آید. اما عشقبازی دست خود آدم است من از
آنچه دست ساز آدمی است بدم می آید. عشق مرا چنان بزرگوار کرده که
نمی توانم راضی باشم، مثل دیگران در بستر معشوقم بخوابم .
من و عشقم یک وجودیم. ما در هم می خوابیم . دلم برای آنهایی می سوزد که
پایبند عشقهایی هستند که با عشقبازی اثبات می شود. من عشق را یافته ام،
معشوق بهانه است . اگر تا هفته دیگر طاقت نیاوردم به خانه ات می آیم...
زین پس به یاد او به خواب می روم، خواب او را می بینم و با یاد او از خواب
بر می خیزم . نه من، که دو گلدان این اتاق، به یاد او گل خواهند داد .
و یاس های سفید بوی او را در فضا منتشر می کنند . نور روشنی او را گسترش
خواهد داد. و سکوت سنگین این اتاق ، سکوت او را فریاد می کند.
رفت و نمی دانست که بی او ، برای بوییدن یک گل، برای خواندن یک شعر،
برای شنیدن یک آواز و برای شلیک یک گلوله چقدر تنها ماندم
بغض گریه تو چشمام * حرفای درد روی لبهام * چه جوری باید بگم
من بی تو دنیا رو نمیخوام * زده آتیش به وجودم * غم دور از تو نشستن
من که پیش مرگ تو بودم * تو منو از من گرفتی * جز محبت من چه کردم که
شدی دشمن جونم * تار و پودمو سوزونده * آتیشی که کردی روشن
رفتی من غریب و تنهام* بی تو مجنونم و روسوا * تو بیا ای نازنینم
به تو خو کرده نفسهام * فاصله بین منو تو شده اندازه دنیا
تو بیا ای نازنینم * تو امید بده به فردام
چه جوری باید بگم* من بی تو دنیا رو نمیخوام .
به غزل های نگاهت همیشه قافیه باختم
توی خلوت شبونم واسه تو ترانه ساختم
یه بغل شعر نگفته روی غربت لبامه
اسم تو همراه ناله میون بغض صدامه
میخوام باز تو دل کاغذ.از چشم تو بنویسم
امونم نمی ده.اشکای چشمای خیسم
دوباره دلتنگی اومد خیمه زد تو قلب خستم
دوباره نمک می پاشه به زخم دل شکستم
زخم خنجرو ندیدن . زخم تنهایی پریدن
زخم حسرت صدای نجیب تو رو شنیدن
یادته گفتم چشاتو نگیر از نگاه سردم
گفتی میرم باغروب و باطلوع باز بر میگردم
هنوز اینجا تک و تنها منتظر تو نشستم ع
تا قیامتم که باشه من به پای تو نشستم


